یه جایی واسه حسرت خوردن تا جونمون درآد

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388
سگ

به فکر عاشقان سگ صفت باش ...

که غیر از ما کسی به فکر ما نیست ...



اندر احوالات سگ:

سگ موجودی است بسیار با وفا که در روایات متعددی آمده اگر به سگی غذا بدی تا آخر عمرش هر وقت تورو ببینه بهت سلام می کنه ؛هاپ هاپ؛ و خلاصه اگه کسی اذیتت کنه به عنوان بادی گارد عمل می کنه ...

ولی حالا بیا به یه آدم خوبی کن ... خیلی با مرام باشه ۱ هته بعدش یادش میره و ممکنه با کوچیکترین ناراحتی  حالتو هم بگیره

سگ موجودی است شجاع که باز در روایات اومده اگه مسئولیت گله رو بهش بسپاری و تعدادی گرگ به گله بزنن و سگ مطمئن باشه شکست می خوره بازم با شجاعت جلوشون می ایسته

ولی انسان نه ! ترسو و برای حفظ جان خودش حاضره رو همه چی پا بذاره حتی بعضی از انسان ها واسه جونشون که نه ! واسه پیشرفت و ترقی رو هر چیزی پا می زارن

و بسیاری موارد دیگه که همگی حاکی از برتری سگ به انسان داره ... به طوری که محققان گفتند وقتی دو سگ با هم دعوا می کنن و این صدا رو می دند ؛هاااپ هاپ هاپ هااااااااپ؛ این به معنی آدم صفت هست که از بدترین فحش های سگ هاست...

حالا مسئله ای که توجه متفکرین رو به خودش جلب کرده اینه که چرا انسان ها با شنیدن این تمجید (سگ صفت) معمولا عصبانی میشن و خون به پا می کنن که خوب بعضی ها اینطوری جواب می دند که این فحش رو تمسخر خودشون می دونن .. مثل سرباز وظیفه ای که بهش بگی سرهنگ ... احتمالا از این که داری مسخرش می کنی بهش بر می خوره ...

البته در همه موارد استثنائاتی هم پیدا میشه ...
هم آدم خوب داریم تک و توک و هم سگ بد
ولی خوب رو استثنائات نمیشه تصمیم گرفت
سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388
وحشی

این طبیعت من بود ...
من وحشی بودم ...
خیلی وحشی ....
اگه کسی بهم دست میزد لگد می انداختم ...
به هیچکس سواری نمی دادم ...
کسی جرات نمی کرد به من نزدیک بشه حتی صاحبام ...
وقتی می خواستند بدوم ، صاف وای میستادم ....
وقتی می خواستند وایستم، می دویدم ...
تازه اونا صاحبام بودند ، وای به روزی که یک نفر دیگه ازم می خواست سواری بگیره ... فقط جای نعل من رو بدنش یادگاری می موند ...
این طبیعت من بود ...
چون من وحشی بودم ...
تا یک روز اون غریبه اومد ...
نمی دونم چی شد ؟ چطور شد؟ ولی من رامش شدم ...
اون تونست منو اهلی کنه ...
آسون نبود، همه می گفتند من رام نشدنیم ...
ولی شد ... من رام اون شده بودم ...
وقتی می خواست بدوم ، طوری می دویدم که انگار مسابقه می دم و وقتی می خواست بایستم انگار جهان بی حرکت می شد ...
کارش به جایی رسیده بود که بهم نمی گفت بدو! خودم حس می کردم که می خواد بدوم ، می دویدم، و اگه ازم نمی خواست بایستم تا آخر دنیا می رفتم ...
صاحبام هم گاهی سعی می کردند منو رام کنند...
ولی خسته می شدند، یا بلد نبودند یا حوصله نداشتند ...
هر دفعه تلاششون بی نتیجه می موند ...
آخرش می گفتند تو رام نشدنی هستی و می رفتند ...
ولی من رام نشدنی نبودم، چون غریبه منو طوری رام کرد که هیچ موجودی به اندازه من اهلی نبود وقتی که اون پیشم بود...
گاهی برای صاحبام هم می دویدم، چون اگه این کارو نمی کردم بهم غذا نمی دادند، شلاقم می زدند...
چاره ای نداشتم ولی بازم همون وحشی همیشگی بودم، اونم وحشیی که هیچ موجودی تو دنیا به اندازه من وحشی نبود ...
ولی اون غریبه ، این وحشی رام نشدنی رو طوری رام کرد که اگه می خواست چهار نعل می رفتم ! اگه می خواست یورتمه می رفتم ... اگر هم می خواست طوری می دویدم که انگار دنیا هیچ آخری نداره ...
درسته که من متعلق به افراد دیگه ای بودم اونا صاحب من بودند ! داغ اون ها روی تن من خورده بود! ولی اون غریبه صاحب روح من بود.حالا من صاحب جدیدی داشتم که هیچ داغی روی تن من نزده بود ... نیازی به این کار نداشت ... چون می دونست منو هر جا بخواد می تونه بکشه ...
آخه منو اهلی کرده بود ... منی که وحشی بودم و این طبیعت من بود ...



رشته ای بر گردنم افکنده دوست ....
می کشد هر جا که خاطر خواه اوست ...

برگی از خاطرات یک اسب وحشی
پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388
مرغ وحشی


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست ُ‌مشکل نشیند ...
.



لعنت به این مرغ وحشی که هر چی آزردیش از بامت بر نخاست
شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388
زندگی نامه
سلام دوستان و دشمنان عزیز
امروز می خوام یه بیوگرافی از خودم بنویسم
یعنی از شخصیت وبلاگیم
که اگه یه روزی حافظه مو از دست دادم بیام اینو بخونم و یادم بیاد کی بودم
پیش دانشگاهی که بودم سال ۸۰ مجید لالی گیر داده بود که یه چیز جدید اومده به اسم وبلاگ ...
شایدم سوم بودم یعنی سال ۷۹
خلاصه هرچی تعریف می کرد برامون ما می گفتیم چه فرقی با یه وب سایت  معمولی داره ؟!؟! حالا نخندید چون الان همه می دونن چیه اون موقع واقعا معلوم نبود....
بعد از یه مدتی من رفتم تو کار وبلاگ خونی و با آلبالو و زیرشلواری شروع کردم ... که زیرشلواری طنز می نوشت و آلبالو عاشقانه و تراژدی .. آلبالو هنوزم هست و حالا قشنگ تر می نویسه طنز هم قاطیشه
بعد از یه مدت تصمیم گرفتم منم بنویسم ... حالا جدا از اینکه به تقلید از زیرشلواری یه مدت با همکاری مرتضی قدیانی وبلاگ پیژامه راه انداختیم اولین متن وبلاگ خودمو ۸ اسفند ۸۱  که شروع ترم دوم دانشگاهم بود با این عنوان گذاشتم تو وبلاگم که به اسم خودم درست کرده بودم یعنی مهدی امیری:

=====
سلام ...
این فقط شروعی بی هدف است ...
امیدوارم روزی با هدف بنویسم ...
بابای
=====
بعد از اون گاه بی گاه آپ می کردم اونم با شعر هایی که معمولا همخونی با حالت درونیم داشت ... تا اینکه ۱۰ اردیبهشت ۸۳ شروع کردم به نوشتن یک داستان با عنوان ؛عشق بر وزن کشک؛ که این داستان طولانی شد و هر از گاهی یک قسمت می نوشتم البته نا گفته نماند بر خلاف اخلاق حرفه ای چندی پیش این داستان رو به طور کامل از وبلاگ هام حذف کردم
بالا خره ۸ آبان ۸۳ با دوستان این وبلاگ خداحافظی کردم و رفتم به وبلاگ دیگه که خوب اسم خودم نبود (اینش مهمه) و خوب یه کمی تاریک بود چون اسمش عاشق تاریکی بود
متن خداحافظیمو می ذارم

=====

سلام ..

 

خوب ما کم کم داریم جمع می کنیم .. میریم .. میریم یه جای دور .. یه جای تاریک یه جای خشک و بی روح .. آخه دیگه احساسی نمونده واسه تر و تازه بودن ..

به امید موفقیت هر چه بیشتر شما دوستان .. تو زندگیتون ..

یعنی اون روزی که اون شتر میاد دم خونتون نفس راحت بکشید .. شاید این آرزوی خیلیا باشه ..

اگه کسی آدرس جدیدمونو خواست بهم میل بزنه ..

بابای دوستان ..

 =====

البته بعدش نمی دونم چطور ولی یه بار که از خدا خیلی شاکی بودم بازم مهدی امیری رو آپ کردم ولی دیگه الان مدت هاست که زیر غبار زمان مونده



وبلاگ دارک لاور رو ۲ مهر ۸۳ با این متن شروع کردیم ...



=====
خوب شروعی تازه

سلام ..

خوب ما اومدیم اینجا ...

اینکه چرا اومدیم ... یا قبلا کجا بودیم یا بعدا کجا میریم .. اهمیتی نداره ...

حتی معلوم نیستت تا کی اینجاییم .. ولی مهم اینه که قبلا یه داستان

 می نوشتیم .. که حالا میاریمش اینجا .. بقیشم سر فرصت می نویسیم ..

فعلا همین ..

بابای دیر ..

=


=====

وقتی می گم شروع کردیم معنیش این نیست که ما چند نفریم ! یعنی ما به خودمون احترام میزاریم..

بعد از اون توی دارک لاور گاهی حرف دل زدیم ! گاهی شعر نوشتیم گاهی ادامه داستانمونو نوشتیم ....

تا اینکه ۱۳ مهر ۸۵ با این متن از دارک لاور خداحافظی کردیم و رفتیم تو حسرت خونه الانمون

====

کجا؟

سلام به دوستان خوبم ...

خوب ما داریم واسه بار دوم اسباب و اثاثیه رو جمع می کنیم و میریم یه جای دیگه ...

هر کی خواست بدون کجا همینجا کامنت بزاره و بپرسه و ایمیلشم بزاره که بگم ...

البته اگه نیاین هم خوبه چون جایی که دارم میرم از اینجا تاریکتره ... هم تاریکه هم پر از حسرت ....

خلاصه اینکه از اینکه این مدت اومدید تو این خونه تاریکه ما ممنون ...

در خانه ما رونق اگر نیست ....

مهم نیست .....

بابای دوستان

====

یادم نمیاد چرا ! ولی خوب اسباب کشی کردیم ! شاید دلیلش این بوده که از پرشین  بیلاگ خسته بودیم
خلاصه حسرت خونه رو  ۵ مهر ۸۵ با این متن شروع کردیم

====
چی شد که این شد ؟

سلام

خوبید ؟

راستش الان حس نوشتن نیست ... فقط اینجا رو واسه این ساختم که یه کم این افکار به هم ریخته رو سر و سامون بدم ....

و بعد از ۲ سال دوری از وبلاگ ها از یه جای جدید شروع کنم

فعلا بای تا بعد

====

حالا منظور از ۲ سال چی بوده نمی دونم ! شاید تاریخا قاطی دارن ؟!؟!؟!؟

دیگه حسرت خونه هم که همینجاست ...

گاهی شعر نقد کردیم

گاهی حرف دل زدیم

که ۳۶۰ رو راه انداختیم .. خواستیم از اینجا فاصله بگیریم که دیدیم ۳۶۰ قابلیت یک وبلاگ فارسی نداره واسه همین بعد از یک سال و نیم دوباره اینجارو با خبر فوت یکی از بستگان که خیلی غم انگیز بود راه انداختیم و رفتیم داستان دنیای من رو که قسمت اولشو تو ۳۶۰ نوشته بودیم آوردیم اینجا و قسمت دومشو هم اضافه کردیم ...



این بود بیوگرافی وبلاگیه ما ....

چند تا مورد

مسافر کوچولوی شهریور گفتی قالب عوض کنم که کردم با اینکه تخلصتو از من دزدیدی ! رجوع شود به داستان مسافر کوچولو و گل زیبا که تو ۳۶۰ نوشتم و به زودی میارمش اینجا

در مورد آپ کردن اینجا ... راستش من اصلا بلد نیستم بنویسم ! هیچوقت هم ننوشتم و می دونم افتضاح میشه نوشته هام

این چیزایی هم که تو وبلاگم نوشتم یا شعر های بقیه بوده یا ترشحات یک ذهن خطرناک که فقط دلم نیومده رو زمین بریزه .. وگرنه هیچوقت نشده بشینم و فکر کنم که الان باید آپ کنم و یه چیزی بنویسم...

خوب ما کم کم بریم

آهان یه چیزی یادم اومد

بد ترین فحشی که توی وبلاگ کسی می تونه به من بده اینه :

؛وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن؛

من تقریبا ۱۰ بار همچین مسجی رو پاک کردم 

و کسی که دوباره همچین مسجی بزاره عواقبش به عهده خودشه

والسلام نامه تمام

دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
دنیای من

داستانی تو ۳۶۰ نوشتم که حالا قسمت دومشو نوشتم ! هر دوشو می زارم : 

 

--------------- 

دنیای من  Thursday May 29, 2008 - 11:08pmدنیای من magnify

قبل از اینکه به دنیا بیایم هستیم ولی تو یه دنیای دیگه که الان یادمون نیست چجوری بوده. وقتی تو رحم هستیم دنیایی داریم و وقتی به دنیا میایم هم دنیایه دیگه که احتمالا زیاد جالب نیست، وگرنه اونقدر گریه نمی کردیم وقتی به دنیا میومدیم. هر روز که بزرگ میشیم وارد دنیای جدیدی میشیم. هر اتفاقی می تونه مارو ببره تو یه دنیای دیگه! ما خودمون انتخاب می کنیم تو چه دنیایی زندگی کنیم.

یه روزی تو اوج نوجوونی توی بارون یه چتر دستم بود و تو دنیای خودم قدم میزدم. همینجوری به دنیای اطرافم نگاه می کردم ... پسر جوونی که سوار یه بنز 200 میلیونی بود از کنارم رد شد برای خودش دنیایی داشت ... اون طرف خیابون خوشگلترین دختری که تا حالا دیده بودم با آرایشش شبیه عروسک شده بود .. اونم دنیایی داشت. یک ماشین با نمره سیاسی و شیشه های ضد گلوله نگه داشت و وزیر با بچش پیاده شدند .. اونا هم دنیایی داشتند...

منم برای خودم دنیایی داشتم ... دبیرستانی بودم درس نخون ولی باهوش . بابام وضع مالیش خوب . مهربون ترین مادر دنیا رو داشتم که با بودنش محبتو بهم یاد داده بود و خواهرا و برادری که بهترین بودند .. تو خونه اتاق خودمو داشتم و کامپیوتر خودم، دوچرخه خودمو ماشینی که دم در پارک بود و منتظر بود گواهیناممو بگیرمو برش دارم... هرچی می خواستمو داشتم ... دنیای خوبی بود.

همونجوری زیر بارون قدم میزدم و به دنیای خودمو بقیه فکر می کردم و به دنیای هیچکدومشون حسودی نمی کردم.... یه لحظه به خودم اومدم دیدم یه نفر جلوم ایستاده که شبیه هیچکدوم از اونایی نبود که تو خیابون بودند ... اون نه زیباترین دختر بود و نه پولدارترین جوون ، حتی دختر وزیر هم نبود ...

به من گفت همه دنیاتو بزار کنار و با من بیا !

یه کم فکر کردم و گفتم عوضش چی گیرم میاد ؟

جواب نداد ...

نمی دونم اون لحظه به چی فکر کردم ؟! چجوری محاسبه کردم ؟! با چه منطقی ! فقط می دونم پذیرفتم، چترمو به عنوان اولین و آخرین یادگار دنیای خودم بستم و گذاشتم کنار خیابون و پشت سرش راه افتادم .. اون روز وارد دنیای جدیدی شدم . دیگه به هیچی فکر نمی کردم ! نه به دنیای خودم که پشت سرم گذاشته بودم و نه به دنیای اطرافم .. فقط راه میرفتم جایی که اون میرفت . حالا دیگه تو دنیای من فقط یه نفر بود و فقط یه نفر.

هیچوقت از انتخابم پشیمون نشدم شاید به خاطر این که فهمیدم اونم دنیاشو کنار چتر من گذاشته بود. شاید لذت اینکه دنیای یه نفر باشم با ارزش تر از همه دنیایی بود که داشتم. شایدم فهمیدن اینکه چیزایه دیگه ای دارم برام لذتبخش بود. دستی که فقط برای بلند کردن چیزی و نوشتن ازش استفاده می کردم حالا می تونست گریه یه نفر و بند بیاره ! می تونست کاری کنه که یه نفر یادش بره تا 5 دقیقه پیش می خواسته خودکشی کنه ... شونه ای که هیچ استفاده ای نداشت حالا می تونست آروم ترین جای دنیا برای سر یه نفر باشه .. و اشک هایی که خیلی وقت ها دیده نمی شد، می تونست معلم عشق باشه. خنده ای که قبلا میومد و تموم میشد حالا می رفت تو یه دفترچه خاطرات و وجود داشتنی که گاهی هیچ ارزشی نداشت حالا شده بود آرامش بخش یک نفر.... و قلبی که تا دیروز فقط خون میرسوند به اعضای بدن .......

حالا دیگه نمی تونستم بگم به تعداد آدما، دنیا وجود داره ، چون دو نفر بودند که یه دنیای مشترک داشتند .

به قول آدمای این شهر آدم باید احمق باشه که وارد دنیایی بشه که من شدم . آخه تو دنیای جدید من خیلی چیزا نبود ! دیگه هیچکس جوون نبود، هیچکس پیر نبود ! هیچکس زیبا نبود، هیچکس زشت نبود! هیچکس با سواد نبود، بی سواد نبود!

ولی چیزی که آدمای این شهر نمی دونستند این بود که برای کسی که تو این دنیا وارد می شد دیگه مهم نبود که احمق باشه یا نه! چون چه احمق بود و چه نبود! چه با شعور بود و چه نبود! دستی داشت که میتونست با گرفتن دست یه نفر دیگه هر دو رو تا بهشت ببره....

تو بی کانتینیو 

 

 

 

------------------ 

 

قسمت دوم : دنیای او

حالا از اون روز سال ها می گذره

امروز اون برای خودش دنیای دیگه ای داره

دیگه من دنیای اون نیستم! دیگه غم من، عم اون نیست ! شادی نداشته من ، لبخند روی لباش نمیاره

امروز دنیای من کسیه که دنیای دیگه ای داره! و چه سخته ای خدا

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

هر روز چترمو می بینم که کنار خیابون افتاده! درسته که پوسیده ولی هنوز زیر اون چتر دنیای قبلیم پنهونه ! ولی هیچوقت حاضر نمی شم دوباره برش دارم، روزی که تصمیم گرفتم بزارمش کنار از همه دنیایی که داشتم دل کندم برای اینکه می خواستم اون همه دنیای من باشه ، منم همه دنیای اون بودم ! امروز با وجود اینکه دیگه من دنیای اون نیستم، بازم می خوام همه دنیای من باشه

چرا خدا ؟ چرا ؟ اون که یه روزی تنها کسم بود، تنها پناه دل بی کسم بود! تنهام گذاشت و رفت از کنارم ؟ از درد دوریش من بی قرارم !

1-     داری از کی گله می کنی ؟ چی داری میگی ؟

2-     از تنهایی ! از اینکه همه زندگیمو بزارم برای کسی که دنیای دیگه ای داره !

1-     یعنی همه چیو فراموش کردی ؟یادت نمیاد ؟ یا خودتو زدی به فراموش کاری ؟

2-     من چیزی یادم نمیاد ! من یادم میاد براش همه کار کردم! جونمو گذاشتم! قلبمو گذاشتم

1-     تو منظور منو می فهمی ! خودتو به اون راه نزن سر خودتو هم شیره نمال! ادای عاشقای شکست خورده رو هم در نیار. تو که نمی تونی خودتو فریب بدی ! یادت نمیاد خودت ازش خواستی بره دنبال دنیایی که خوشبختش کنه ؟ یادت نمیاد بهش می گفتی : "ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی ؟ با همه خوبیو پاکی در خزان پژمرده گردی ؟" یادت نمیاد که با گریه رفت ؟ فکر کن ؟ یادته بهت می گفت حاضره بمیره ولی تو دنیاش باشی ؟ یادته ؟

2-     بسه دیگه ! برو از اینجا نمی خوام صداتو بشنوم! چرا نمیزاری به درد خودم بمیرم ؟ برو

1-     من فقط وقتی میرم که تو واقعا و از ته دل بخوای که من برم ! الان داری اینو میگی ولی دلت می خواد که من بمونم ! تو خودت می خوای بهت یادآوری کنم چیزایی و که نمی خوای یا می ترسی به یادت بیاری

2-     نه! نمی خوام ! می خوام که بری ! من وجدان نمی خوام ! دیگه نمی خوام بسوزم ! خسته شدم !

1-     اگه فقط لحظه ای دلت از من بخواد که برم ، میرم ! ولی می خوای اسمشو بزار جبر ! می خوای اسمشو بزار اختیار ! ولی این چیزیه که تو هستی ! تو نمی خوای  وجدانتو بزاری کنار ...من می مونم و همه چیزایی و که گفتی بیادت میارم! تو بودی که می گفتی حاضری تا آخر عمر بسوزی ولی اون خوشبخت باشه ! تو بودی که می گفتی ...

2-     آره حق با توئه! هر روز عقلم بهم میگه وجدانتو بزار کنار ! ولی دلم راضی نمیشه ! ولی به خدا نمی دونستم اینقدر سخته دیگه بریدم ! می فهمی ؟

1-     نه ! نمی فهمم ! روزی که ازش خواستی بره می دونستی که قرار سختی بکشی ! می دونستی قرار کارت به جایی برسه که آرزوی مرگ کنی ! مگه تو نبودی که می گفتی "در مکتب ما عشق هم آغوشی نیست" می گفتی "عشق یعنی سوختن"  خوب انتظار نداشتی که آخر عشقت تخت خواب باشه ! پس بسوز !

..................

چی ؟ تو نمی تونی اینکارو بکنی ! یعنی حق نداری ؟!

2-     من که چیزی نگفتم !

1-     ولی بهش فکر کردی ! می خوای بری کجا دنبال بگردی ؟ مگه میشه از تو خیابون و پارک و حتی اینترنت عشق پیدا کرد ؟ یادته می گفتی "یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم|

2-     اینا همش شعره ! شعرای خودمو تحویل خودم نده !

1-     اولا که اینا فقط شعر نیست ! تو واقعا اینارو می گفتی ! بعدشم اینا شعر باشه ! مگه تو نیستی که روزی 17 بار می گی ایاک نستعین ؟ اینم شعره ؟ اصلا تا حالا شده بهش فکر کنی ؟ می خوای از یه مشت بی سر و پا بخوای کمکت کنن ؟

2-     درسته ! بازم حق با توئه ! حق منه که بسوزم! حالا میشه بری ؟

1-     نه! برم که تو همه چیو خراب کنی ؟ همون قدر که حقته بسوزی ، حق نداری بزاری بفهمه که داری می سوزی ! همه اینکارا رو کردی که خوشبخت بشه ! حالا مواظب باشه همه چیو خراب نکنی ! مبادا بزاری ناراحتیو تو چشمات ببینه !

2-     یعنی از چشمام بخوام بهش دروغ بگه ؟ من حتی با زبونم هیچوقت نتونستم بهش دروغ بگم ! حالا چجوری با چشمام دروغ بگم ؟

1-     این دیگه مشکل خودته ! می تونی چشماتو ببندی ! می تونی مسیرتو عوض کنی و از کوچه ای نری که چشمت به چشمش بیفته، می تونی بری تو ناکجا آبادو بمیری ! فقط حق نداری بزاری بفهمه ! دیگه خودت با عقل کوچیکت یه فکری بکن !

2-     چرا تحقیرم می کنی ؟ چرا باهام اینجوری حرف می زنی ؟ عجب وجدانی هستی تو دیگه !

1-     من فقط یه کم شوخ طبعم ! قصد توهین نداشتم! تو هم زرنگ بازی در نیار! بحث رو عوض نکن! من نمی زارم بری پیشش ! نمی زارم بری دنبال کسه دیگه ! حتی تا روزی که نتونستی فراموشش کنی بهت اجازه نمی دم به هیچ کسی فکر کنی ! اگه می خوای زندگیه یکی دیگه رو هم به گند بکشی اول باید قلبتو از همه گذشته ها پاک کنی ! چون تو بدون دل ، فقط 80 کیلو گوشت و پوست و استخونی! که اگه خیلی تحویلت بگیرم قیمتت می شه 500 هزار تومن هیچ کسی آیندشو با یه جنس 500 هزار تومنی شریک نمیشه

2-     باشه ! امشب به اندازه کافی یادآوری کردی ! من دیگه میرم بخوابم ! از کسی هم گله نمی کنم ! یعنی حق ندارم گله کنم ! همه چیزایی که سرم اومده خودم انتخاب کردم ! به جز وجود تو J که خوب فکر کنم اونم خودم انتحاب کردم J

تو بی کانتینیو

جمعه 16 اسفند ماه سال 1387
مرگ - این حقیقت دردناک برای بازماندگان

 

دیروز خبر فوت همسر پسر عمم (حمید) رو دادند! خشکم زد ! یک خانوم جوان با ٣ تا بچه - یک خانم مهربون که فکر نمی کنم کسی باشه که کوچیکترین دلخوری ازش داشته باشه

مینا دختر بزرگشون الان دبیرستانیه - زهرا کوچولو وقتی بدنیا اومد که تهران بودند! الان باید راهنمایی باشه، پیش ما بزرگ شد - علی کوچولو هم سال دیگه میره پیش دبستانی !

صبح که از کاشمر برای درس دادن به کوسرخ می رفته تو راه تصادف می کنه! تو ماشین ٥ نفر بودند،‌تنها نفریه که فوت میشه ،‌راننده پاش میشکنه و بقیه سالمند!

چند سال تهران بودند ! مدتی خونه ما زندگی می کردند، خیلی دردناک بود برای هممون، نمی دونم چطور باید زنگ بزنم به پسر عمم، حتی نمی تونم تصور کنم الان چه غمی تو دلشه!

خیلی دلم گرفته ! این چه دنیاییه ؟ ١ ساعت قبل سالم و سلامت با خانواده خداحفظی کنی ! و یک ساعت بعد دیگه دستت از این دنیا کوتاه باشه !

خدایا ! یعنی ممکنه ماهم فردا صبح سالم بریم بیرون از خونه و دیگه بر نگردیم ؟ من اصلا آماده نیستم ! خیلی گناهکارم ! خیلی ! اونقدر که از توبه کردن شرم دارم! با خودم می گم یه کمی بهتر که شدم ! وقتی که روم شد دوباره برم پیش خدا، توبه می کنم ! ولی می ترسم که قبل از اینکه توبه کنم برم !

وقتی به مردن فکر می کنم همه تنم می لرزه ! یادم میاد که این دنیا خیلی کوچیکه ! یادم میاد که ما هم باید بریم یه دنیای دیگه که طولانیه - که لذتاش تموم نشدنیه و درداش همیشگی !

---------------------

بعد از مدت ها دوباره اومدم اینجا ! می دونم با یه متن غیر منتظره ! ولی حقیقتی که برای من خیلی تلخه و برای خیلی ها شیرینه ...

تصمیم دارم دوباره اینجا بنویسم نمی دونم وقت و حوصلشو دارم یا نه ! ولی برای غارنشینی مثل من یک دفتر سفید که توش بنویسم خیلی مفیده

راستی می گن فاتحه یک هدیه خیلی شیرینه برای کسایی که دستشون از دنیا کوتاهه

پس لطف کنید به هر تعدادی که می تونید فاتحه بفرستید برای اون مرحوم

شنبه 5 آبان ماه سال 1386
کیش و مات شدم ! ولی نه تو این شطرنج!

می دونم شکست خوردم ...

همه می دونن که من باختم ...

ولی چیزی که نمی دونن اینه که تو کدوم بازی باختم

همه فکر می کنن چون قید زندگی انسانوار رو زدم و اومدم به چیزی دل بستم که رسیدن بهش محاله باختم

کاش می تونستم داد بزنم و بگم اگه یک کار تو زندگیم کردم که ازش پشیمون نیستم همین بوده.

من یه جای دیگه تو یه بازیه دیگه باختم .

وقتی اون کسی که یه روز دستمو می گرفت و دیگه همه غم هاش یادش می رفت، حالا دیگه غم های دیگه ای داره که با دست من فراموشش نمی کنه ....

وقتی اون کسی که یه روز خوشحال ترین لحظه هاش وقتی بود که با من بود ، حالا چیزای دیگه ای برای خوشحالی داره ...

وقتی اون کسی که یه روز ... یه روز ... یه روز ....

لعنت به این روز ها ...

لعنت به زمان ...

لعنت به ساعت ....

الان سال هاست که تو اتاقم ساعت ندارم. آخه تیک تاکش دیوونم می کنه...

من اگه از زندگی خوب (به قول آدمای این شهر) گریختم نباختم . بردم . آره بردم  ...

امروز که دیگه دستام یخ زده ، باختم ، مردم .. آره مردم ...

آره، این همون دست هایی هست که وقتی تو چله زمستون از موتور پیاده می شدم میگرفت تو دستشو می گفت "دستات گرمم می کنه" حالا دیگه آتیش هم نمی تونه گرمش کنه.

خدایا ! حکمت این دست هایی که به من دادی و می دونم، حکمت چشم ها رو می دونم، حکمت پاها رو می دونم. ولی حکمت این دل رو نمی دونم.

دلی که به خاطرش هم دنیامونو می بازیمو هم آخرتمونو.

خدایا! چند ماه بود اونقدر کارم زیاد شده بود که حتی فرصت گریه کردن هم نداشتم ...

ولی امشب می خوام جبران کنم،

آخه خدایا! خودت می دونی که طاقت خیلی چیزارو دارم ...

ولی این دیگه داره کمرمو میشکنه ...

خدایا از ما که گذشت! فقط خواهش می کنم با بقیه این کاریو نکن که با من کردی!

 

 

 

حالا دیگه تورو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبارپشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره ...

آسمون از غم دوریت، حالا روز و شب میباره

دیگه تو ذهن خیابون، منو تنها جا میذاره

خاطره مثل یه پیچک، میپیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم، دل به خلوت تو بستم

 

 

 

سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
کاش دیروز فرشته می دیدمتو امروز شیطان ...
عصبانیم می کردی
سرت داد می زدم ... بهت فحش می دادم ... حتی دستمو روت بلند می کردم ...
شب که می خواستم بخوابم با خودم می گفتم با همه خوبیهایی که بهش می کنم چرا اینقدر عذابم میده ؟!
همیشه تو ذهنم من آدم خوبه بودمو تو آدم بده !
من همه وجودم خوبی بود و تو بدی ...
امروز که دیگه همه چی تموم شده .....
حالا اصلا یادم نمیاد چیکار می کردی که عصبانی میشدم ...
فقط یادم میاد چه حرفای زشتی می زدم ...
یادم میاد چجوری دستمو روت بلند می کردم ...
چجوری تحقیرت می کردم ...
حالا تمام وجودم عذاب وجدانه ..
من آدم بده هستم که فقط فحش می دادم و تحقیرت می کردم ...
تو هم فرشته زندگی من بودی که با همه بدی هام تحملم می کردی ...
ای خدا ... چرا ؟! کاش اون روزا که تورو داشتم اینجوری فکر می کردم ...
چرا فقط وقتی فرشته زندگیمون میره می فهمیم کی بوده ....
ای خدا چرا ؟!؟!؟!